در حین رها شدن صدایی به گوشش رسید که گفت پروانه نترس اگه تو بخوای بهت بال میدیم که پرواز کنی برای اینکه بال در بیاری باید درد رو هم تحمل کنی اولش کمی سخت هست اما وقتی دو بال در پشت تو رشد کنه و پرواز کنی به محبت طبیعت پی میبری.
پروانه مکث کرد از اینکار امتاع میکرد چون "می ترسید"پروانه آرزوی پرواز در سر داشت اما از بال در آوردن میترسید نمیشد که آرزوی پرواز داشته باشی و بترسی.پروانه دید که دارد به زمین میرسد از آن صدا خواست که بال به او بدهندوقتی این کلمه رو گفت تمام بدنش به لرزه افتاد که چرا گفت!اما برای باز پس گرفتن حرفش دیر شده بودپاز پشتشش آرام آرام 2بال که رنگش مخلوطی از صورتی و نارنجی بود در آمدن اما این بال در اوردن هم همراه با درد بود.پروانه فاصله کمی تا زمین داشت که شروع به بال زدن کرد .او توانست.خنده روی لبهاش اومد.بال زد و بال زد تا روی گلی نشست.شوق در چشمهایش موج میزند با همان خنده به طبیعت اطرافش نگریست.با خود گفت.این همه مدت برای خودم پیله ای درست کرده بودم و خودم را از خیلی زیبایی ها محروم کردم.این همه مدت به دور از همه چیز و همه کس بودم. اما طبیعت من را در آغوشش خودش گرفت.فکر میکردم اگر از پیله خارج بشم نمیتوانم زندگی کنم.حال میفهمم که زندگی کردن در اون پیله نیز معنایی ندارد. زندگی اینجاست درون طبیعت با بالهایم.
(شاید ادامه داشته باشد.)














سامان جووووون داداش ما ز یاران چشم یاری داشتیم !!! داستان به این قشنگی چرا اینجوری تموم شد ؟!؟!؟! این که خیلی تکراری بووود ،، داستانت خیلی قشنگ بود ولی تکراری
یه نصیحت کوچولو ،، سعی کن تو این مسایل ایرانی نباشی !!! ایرانیا عاشق چیزایه تکرارین !
we live just for one thing:cOrAzOn