نه نه نه!
داستان این نبود تمام این چیزایی که گفتم رویاهای پروانه بود.پروانه در خواب و رویا می دید که طبیعت محبت به اون نشون داد.
پروانه در رویا لبخند زد .در رویا به طبیعت زیبا نگاه کرد.
نه . پروانه در چشمانش شوق موج نمیزد.
پروانه کوچک تنها ترین موجود بود.رها شده بود در خاموشی.
پروانه از پیله آمد بیرون اما در لحظه اول فکر زیبایی ها بود.با جهان طبیعت آشنایی نداشت.بالهای پروانه میسوخت از آتش طبیعت. و مجال استراحت نداشت.
پروانه در بیابان طبیعت منتظر بی صداترین ترانه ی طبیعت "آب" بود اما طبیعت پروانه را محروم کرد.پروانه کم کم فهمید که چه ستمگرانه با او رفتار میکند. و چاره ای جز تحمل تازیانه های طبیعت رو نداشت چون مدتی است که وارد طبیعت شد . از پیله تنهایی او تنها خاکستری روی زمین مانده بود که باد او را کم کم با خود میبرد.پروانه به یاد روزهای که در پیله میزیست می افتاد . چه حسرت تلخی!
بال های پروانه شکسته بود و او منتظر کمی فقط کمی آب بود اما ابر نمی بارید..
تا هنوز تشنه ام تا هنوز تشنگی بهانه است آب بی صدا ترین ترانه است
(باید ادامه داشته باشد)














بابا سامان حرف دلت و مثل آدم بزن بگو ...... جان غلط کردم دیه .