برچسبها: 4 نظرات
-حس مضخرفیه فراموش کن
-نمی تونم سخته
-اره سخته پس فراموشش کن
-چرا باید فراموش کنم؟خوب پیش خودم درون خودم نگه میدارم
-تو به حست اعتماد داری؟
-خوب نه ندارم اما...
- اما چی؟تو نه به خودت نه به حست نه به هیچکس اعتماد نداری حس رو نگه داری که چی بشه؟چرا خودتو زجر میدی؟این حس رو اگه نگه داری از درون داغونت میکنه .
-این حس واسه من جدیده تازس بذار نگهش دارم حاضرم سختی بکشم
-جالبه!به خودت نگاه کن خودت نمیدونی میخوای چیکار کنی از من گفتن.اگه الان فراموش نکنی این حس سریع رشد میکنه انوقت دیگه نمی تونی جلوشو بگیری.وقتیه که یه آدمی میشی که داری از درون آتیش میگریو هیچکس نمیفهمه انوقته که از درون میمیری.تو نمیتونی این حس رو بریزی بیرون در توانت نیست پس بیخیالش شو
-آره راست میگی من آدمی نبستم که احساسمو بریزم بیرون همیشه تو خودم نگه داشتم .به نظرم اینجوری بهتر بود که کسی نفهمه بنظرم کار بدیه که که این حس رو داشته باشم و خیلی فکرای دیگه...اره راست میگی چرا زجر بدم خودمو؟چرا باید خودم با دست خودم درونم رو آتیش بزنم
اره فراموش میکنم...

قسمتی از کتاب 5 ستاره اثر آناکارنینا
(خالی بستم همچین کتابی نداریم چرت وپرتای خودمه!)

این مطلب را به اشتراک بکذارید

RSS Digg Twitter StumbleUpon Delicious Technorati

4 نظرات برای “چرا؟”

۹ دسامبر ۲۰۰۹، ساعت ۹:۵۷
آرمین جونت :

سامانم عزیزم حالت خوبـــــــــــــه ؟؟ چرا چرت و پرت میگی ؟ معتاد شدی دادا؟؟؟ :) از دست رفتی . 100 رحمت به شعر خودم .
خوب میشی من اومدم ته میام پیشت خوبت می کنم

۹ دسامبر ۲۰۰۹، ساعت ۱۰:۰۱
آرمین جونت الهی قربونش بری ( خدا نکنه ) :

بسوزه پدره عاشقی که سوسانوی من و دیوانه کرده .
ولش کن سامان بیا من خودم زنت میشم

۹ دسامبر ۲۰۰۹، ساعت ۱۲:۱۳
ناشناس :

سامان چقدر بت گفتم با این آرمین نپر ! گوش نکردی اینم آخر عاقبتت

۹ دسامبر ۲۰۰۹، ساعت ۱۲:۳۸
ناشناس :

هميشه فراموشي راه چاره نيست.گاهي همين احساسات ديد انسان رو به جهان و به اطرافيانش باز مي كنه...

طراحی شده توسط کبوتر صلح | تبدیل شده توسط کبوتر صلح