پوتین های مهربان
میتوان لبخند کودکی را در آغوش یک سرباز اسلحه به دوش دید،میتوان لابه لای پوتین ها به جای خون گاهی انسانیت را دید.میتوان چهره خشن جنگ را برای لحظاتی مهربان دید.میتوان
فکر جنگ را با فکر قویتر صلح مقاوت کرد.
باید میرفت به جایی که بجنگدشاید او نمیخواست اما مجبور بود.یک وظیفه،شاید اجبار...
می رفت تا با جنگ ظلم را از میان بردارئ اما او نمیخواست.نمیخواست که با ریختن خون این ثواب را ببرد. میدانست که یا ریختن خون نمی توان صلح را جایگزین جنگ کرد.جنگ تنها جنگ همراه خواهد داشت.
اسلحه به دست میان آواره های به جا مانده با دیگر سربازان میگردد.اما خودش نمیدانست به دنبال چه هست. وارد خانه خرابه ای میشود صدایی میشنود و اسلحه خود را محکم در دست میگیرد.همه جارو جست و جو میکند و تنها اجساد آن خانواده را میبیند.کمدی نظر او را جلب میکند شاید تنها چیزی که سالم مانده بود در آنجا.به امید اینکه غنیمت جنگی پیدا کند در آن باز میکند.اما تنها دختر بچه ای میبیند که از ترس صدایش در نمی آمد...یاد تنها دختر خود افتاد که شاید آن موقع مشغول بازی بود یا مشغول غذا خوردن.














